سفارش تبلیغ
مسابقه صبح رسانه
مسابقه صبح رسانه

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر

پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد! 






تاریخ : پنج شنبه 91/2/28 | 6:17 عصر | نویسنده : فرزانه | نظرات ()

 

 

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت: میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…


چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)
قلب

دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…






تاریخ : پنج شنبه 91/2/28 | 5:52 عصر | نویسنده : فرزانه | نظرات ()

مادر جان دوستت دارمبووووسگل تقدیم شما






تاریخ : چهارشنبه 91/2/20 | 6:19 عصر | نویسنده : فرزانه | نظرات ()

باتمام وجود این رو به بهترین مادر دنیا تقدیم میکنمدوست داشتنبووووسگل تقدیم شما

 

 مادرم ای بهتر از فصل بهار

مادرم روشن تر از هر چشمه سار

مادرم ای عطر ناب زندگی

مادرم ای شعله ی بخشندگی

مادرم ای حوری هفت آسمان

مادرم ای نام خوب و جاودان

مادرم ای حس خوب عاشقی

مادرم خوشتر ز عطر رازقی

مادرم ای مایه ی آرامشم

مادرم ای واژه ی آسایشم

مادرم ای جاودان در قلب من

مادرم ای صاحب این جسم و تن

مادرم می خواهمت تا فصل دور

مادرم پاینده باشی پر غرور

مادرم روزت مبارک ناز من

مادرم تنها تویی آواز من






تاریخ : چهارشنبه 91/2/20 | 6:16 عصر | نویسنده : فرزانه | نظرات ()

آب آبی است، آسمان آبی است

موج دریای بی کران آبی است

آبی آرامش است ،خوشحالی است

بال بال پرندگان آبی است

در زمستان سرد و بارش برف

رنگ احساس این و ان آبی است

خنده آبی است، دوستی آبی است

غم سیاه است و سرد و طولانی

غم کوتاه کودکان آبی است

شعر یعنی خیال آبی رنگ

پیچ و خم های داستان آبی است

آخرین حرف آبیم این است 

بهترین رنگ این جهان آبی است....






تاریخ : یکشنبه 90/11/2 | 7:53 عصر | نویسنده : فرزانه | نظرات ()

 

اگر  چشمان من دریاست

اگر حرفی زدم از گل

اگر گفتم به شبنم اشک

تو گل بودی ومن شبنم

اگر مرغی پرید و من

نبوده در خیالم مرغ

اگر چون کبک میخوانم

خیال توست در فکرم

تویی فانوس شب هایم

تویی مفهوم و معنایش

اگر با اشک خو کردم

تو را  من جست و جو کردم

برایش شعر ها گفتم

خدایا من تو را گفتم

اگر چون کوه خاموشم

صدای توست در گوشم......

 






تاریخ : یکشنبه 90/11/2 | 7:25 عصر | نویسنده : فرزانه | نظرات ()

 

شیر نری دلباخته‏ی آهوی ماده شد.

شیر نگران معشوق بود و می‏ترسید بوسیله‏ حیوانات دیگر دریده شود. 
از دور مواظبش بود… 
پس چشم از آهو برنداشت تا یک بار که از دور او را می نگریست، 
شیری را دید که به آهو حمله کرد. فوری از جا پرید و جلو آمد. 
دید ماده شیری است. چقدر زیبا بود، ...

گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت.
با خود گفت: حتما گرسنه است. همان جا ایستاد و مجذوب زیبایی ماده شیر شد. 
و هرگز ندید و هرگز نفهمید که آهو خورده شد…

 






تاریخ : دوشنبه 90/9/21 | 5:38 عصر | نویسنده : فرزانه | نظرات ()

 

 

خوش خیال کاغذی

دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطره‌ات طلاست
یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟
عاشقم
با من ازدواج می‌کنی؟
اشک گفت:
ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!
تو چقدر ساده‌ای
خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله می‌شوی
چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی
پس برو و بی‌خیال باش
عاشقی کجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال کاغذی، دلش شکست
گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سفید و نازکش دوید
خونِ درد
آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه‌ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال

او
با تمام دستمال‌های کاغذی
فرق داشت
چون که در میان قلب خود
دانه‌های اشک کاشت.

 






تاریخ : دوشنبه 90/9/21 | 5:28 عصر | نویسنده : فرزانه | نظرات ()

 

امروز زنگ خانه  قلبم را زدم ?صدایی نشنیدم انگار هیچکس آنجا نیست . در را فشار دادم ، در باز شد. به داخل رفتم ولی... ولی اینجا  ?اینجا کجاست؟ اینجا خانه قلب من است ؟

نه باور نمی کنم ولی آدرس را درست آمده ام  ?پس چر ا اینطور ؟ چرا اینقدر تاریک ؟...

چرا اینقدر سیاه؟به خودم آمدم فهمیدم مدت هاست دستی به رویش نکشیدم.

انگشتی بر روی  تاقچه ها کشیدم غبار تنهایی رویشان نشسته بود ، نگاهی به اطراف خانه کردم .  چشمه محبت کنارش خشک شده بود ، وارد خانه شدم . پنجره اش را باز کردم و آستین ها را بالا زدم و خانه تکانی را شروع کردم ...

 غبار تنهایی و غربت  را از گوشه و کنارش زدودم  .

زمینش را بافرش دوستی   مفروش ساختم .

گلدانی از گل محبت را در کناره پنجره هایش گذاشتم...

 آه ...چراغ یادم رفت. چراغ عشق را نیز بر سقف  خانه دلم آویختم ?

شاپرک های عاطفه را دیدم که گرداگرد گل های محبت درون گلدان مهربانی ?می رقصند و شادی میکنند .

راستی یادم آمد باید باغچه را وجین کنم . سرتاسرش را گل های خار و علف های هرز گرفته بودند و خاکش تشنه بود . گل های سوسن  و شقایق را جایگزین  علف ها کردم. خاکش را نیز با آب  امید سیراب کردم و چشمه محبتبه سویش روان ساختم حالا...

گوشه ایی می نشینم تا استراحت کنم حس می کنم کمی سبک شده ام ...

آه چقدر خوشحالم....

 

 






تاریخ : دوشنبه 90/9/21 | 5:21 عصر | نویسنده : فرزانه | نظرات ()

نیمکت

فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود,روی نیمکتی چوبی,روبروی یک ابنمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید:
غمگینی؟
- نه
- مطمئنی؟
- نه
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدیم
- راست می گی؟
- از ته قلبم اره
دخترک بلند شد و به طرف دوستانش دوید,شاد شاد
چند دقیقه بعد پیرمرد اشکهاشو پاک کرد,کیفش رو باز کرد,عصای سفیدش رو بیرون اورد و رفت....






تاریخ : جمعه 90/7/15 | 4:29 عصر | نویسنده : فرزانه | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.